فريد الدين العطار النيسابوري

255

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گفت « هين آبى دِه اى بخرد مرا * زان كه دل بگرفت از آنِ خود مرا ! » بود آدم را دلى از كهنه سير * از براى نو به گندم شد دلير كهنه‌ها جمله به يك گندم فروخت * هر چه بودش جمله در گندم بسوخت عور شد ، دردى ز دل سر بر زدش * عشق آمد ، حلقه‌اى بر در زدش در فروغِ عشق چون نا چيز شد * كهنه و نو رفت و او هم نيز شد چون نماندش هيچ ، با هيچى بساخت * هر چه دستش داد در هيچى بباخت دل ز خود بگرفتن و مردن بسى * نيست كارِ ما و كار هر كسى . ديگرى گفتش كه پندارم كه من * كرده‌ام حاصل كمالِ خويشتن هم كمالِ خويش حاصل كرده‌ام * هم رياضت‌هاىِ مشكل كرده‌ام چون هم اينجا كارِ من حاصل بود * رفتنم زين جايگه مشكل بود ديده‌اى كس را كه بر خيزد ز گنج * مىدود در كوه و در صحرا به رنج ؟ گفت اى ابليسْ طبعِ پر غرور ! * در منى گُم وز مرادِ من نفور